![]() |
![]() |
|
| اگه تو هم دلت تنگه بیا |
|
Chat چيست؟!!!
به نام خدايي که قلم را آفريد ، تا با آن انشا بنويسيم ، انشاي خود را آغاز ميکنم ! سپس به سراغ دختر خاله پرستو رفتم و از او پرسيدم در((چت)) چه ميگويند جاييست که حرفهاي خوبي بهم ميزنند. من پرسيدم : دختر خاله پرستو ميشود بگوييد مثلا به شما چي ميگويند ؟! دختر خاله در حالي که نيشش تا بناگوشش باز شده بود جواب داد:
پسرها دخترها را در آنجا خر ميکنند يا بالعکس....... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 تیر1387ساعت 12:20 توسط سیا |
|
|
از پا تا سرت
سراسرت نوري و نيرويي وجود مقدست را در بر گرفته است جنس تو ، جنس نان ناني که آتش او را مي پرستد عشقم خاکستري زير خاک بود من با تو گر گرفتم عشق من عزيزم پيشاني ات . پاهايت و دهانت ناني است مقدس که زنده ام مي دارد آتش به تو درس خون داد از آرد تقدس را فرا بگير و از نان بوي خوش را
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 12:5 توسط سیا |
|
|
آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند. آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد" استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست. شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد." زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست." و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 تیر1387ساعت 12:25 توسط سیا |
|
|
گويند بهشت و حور عين خواهد بود
انجا مي و شير و انگبين خواهد بود گر ما مي و معشوق گزيديم چه باک *حکيم عمر خيام* |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 12:56 توسط سیا |
|
|
موضوع انشاء :۱۳ نوروز را چگونه در کرديد ؟
-------------------------------------------------------------------------------- امسال سال نو خيلي مبارک بود زيرا در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 تیر1387ساعت 22:30 توسط سیا |
|
|
منو ببخش عزيز من اگه ميگم باهام نمون ، دستاي خاليمو ببين آخر قصه رو بخون ترانه اي رو که برات گفته بودم فروختمش ، با پول اون نخ خريدم زخم دلم رو دوختمش بين من و تو فاصله يک در سرد آهني ، من که کليدي ندارم تو واسه چي در مي زني اين در سرد لعنتي شايد نخواد كه وا بشه ، قلبتو بردارو برو قطار داره سوت ميكشه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 12:24 توسط سیا |
|
|
سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:
« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم» والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم. پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.» والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند. پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.» والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت. در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به خودكشي مي باشد.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 تیر1387ساعت 12:30 توسط سیا |
|
|
دلایل دوست داشتن یک زن
چتر حمایت او را احساس می کنی زمانی که خواهر توست گرمای محبت او را احساس می کنی زمانی که دوست توست هیجان و عشق او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست از خود گذشتگی او را احساس می کنی زمانی که همسر توست پرستش وایثار او را احساس می کنی زمانی که مادر توست دعای خیر او را احساس می کنی زمانی که مادر بزرگ توست وباز هنوز او استقامت دارد قلب او بسیارظریف و شکننده است بسیار شوخ وشیطان بسیار فریبا بسیار بخشنده بسیار خوش آهنگ او یک زن است او یک زندگی است به او احترام بگذار و به او عشق بورز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 0:21 توسط سیا |
|
|
سلام
امروز تولدمه
براي روز ميلاد تن من، براي روز ميلادم اگر تو، که من بي تو نه آغازم نه پايان،
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 خرداد1387ساعت 12:16 توسط سیا |
|
|
تو از دردي كه افتادست بر جانم چه مي داني؟
دلم تنها تو را دارد ولي با او نمي ماني تمام سعي تو كتمان عشقت بود در حالي كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهاني فقط يك لحظه آري با نگاهي اتفاق افتاد چرا عاقل كند كاري كه بازآرد پشيماني؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 2:28 توسط سیا |
|
|
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟
قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 12:33 توسط سیا |
|
|
واقعا دوستت دارم
چنين به نظر نرسد
كه عاشق تو نيستم گاه شايد به نظر رسد كه حتي دوستت هم ندارم ولي درست در همين زمان هااست كه بايد بيش از هميشه مرا درك كني چون در همين زمان هاست كه بيش از هميشه عاشق تو هستم ولي احساساتم جريحه دار شده است با اين كه نمي خواهم مي بينم كه نسبت به تو سرد و بي تفاوتم درست در همين زمان هاست كه مي بينم بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است بسيار كوچك است ولي آن گاه كه كسي را دوست داري آن سان كه من تو را دوست دارم هركاهي ؛كوهي مي شود و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد كه دوستم نداري خواهش مي كنم با من صبور باش مي خواهم با احساساتم صادق تر باشم و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم ولي با اين همه فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي كه هميشه از همه راههاي ممكن عاشق تو هستم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 19:1 توسط سیا |
|
|
"بزرگترين آرزو براي همه"
روزگاري در دهکده اي بسيار کوچک در هند، زني فقير ولي مومن زندگي ميکرد. او خداي ويشنو را مي پرستيد،خدايي که مسئوليت نگهداري از تمام آقرينش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاري، مراسم دعا را جلوي مجسمه کوچکي از خداي ويشنو که در خانه داشت انجام مي داد. او مقداري گل و ميوه و عود خوشبو تقديم مجسمه مي کرد. سپس مجسمه را مي شست و لباس تنش مي کرد. برايش سرودهاي مذهبي در باره عشق و حق شناسي مي خواند. همانطور که آن زن خدايش را به اين طريق نمادين ستايش مي کرد، قلبش آکنده از خوشي و شگفتي مي شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 12:16 توسط سیا |
|
|
کاش مي شد هيچ کس تنها نبود...
کاش مي شد ديدنت رويا نبود... گفته بودي با تو ميمونم ولي رفتي و گفتي که اينجا جا نبود... ساليان سال تنها مانده ام، شايد اين رفتن سزاي ما نبود... من دعا کردم براي بازگشت، دستهاي تو ولي بالا نبود... بازهم گفتي که فردا ميرسي ، کاش روز ديدنت فردا نبود... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 خرداد1387ساعت 12:36 توسط سیا |
|
|
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بده آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود : "شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد. راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
. . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 خرداد1387ساعت 13:40 توسط سیا |
|
|
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينهام بگذارم و قلبم باشد. حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتشاش ميماند. مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش. مرا ببخش كه در سينهام سنگي آتشين است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 11:37 توسط سیا |
|
|
روزي شيوانا پير معرفت يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است.
شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبي وفايي يار صحبت کرد و اينکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر ، ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند. شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد؟" شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!!." شيوانا با لبخند گفت:" چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هر کس ديگر هم جاي دختر بود، تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور يابد! به همين سادگي!" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 0:13 توسط سیا |
|
|
سخن از پيوند سست دو نام
و همآغوشي در اوراق کهنهي يک دفتر نيست سخن از گيسوي خوشبخت من است با شقايقهاي سوختهي بوسهي تو و صميميت تنهامان در طراري و درخشيدن عريانيمان مثل فلس ماهيها در آب سخن از زندگي نقرهئي آوازي است که سحرگاهان فوارهي کوچک ميخواند .... !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 0:24 توسط سیا |
|
|
موضوع انشا فوايد کامپيوتر
-------------------------------------------------------------------------------- کامپيوتر چيز بسيار خوبي ميباشد و براي ما خيلي لازم داريم . پدرم به من قول داده که که براي هر نمره بالاي ?? در کارنامه ام يک تکه از آن را براي من بخرد ! فعلا پدرم يک موس خريده و قول داده ماه به ماه سيستم را آپديت کند ! کامپيوتر بسيار مفيد ميباشد و من آن را خيلي دوست دارم و اين بود انشاي من ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت 13:20 توسط سیا |
|
|
کوير تشنه ي باران است
من تشنه خوبي به من محبت کن! که ابر رحمت اگر در کوير مي باريد به جاي خار بيابان بنفشه مي روئيد وبوي پونه ي وحشي به دشت بر مي خاست چرا هراس؟ چرا شک؟ بيا که من بي تو درخت خشک کويرم که برگ وبارم نيست اميد بارش باران نوبهارم نيست...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 13:15 توسط سیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|