![]() |
![]() |
|
| اگه تو هم دلت تنگه بیا |
|
سلام به همگی
من یه مدت نبودم حالا هم اومدم عید رو تبریک بگم و زود برم عید همگی مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین فعلا" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 16:11 توسط سیا |
|
|
دختر خانم ها براي ازدواج مي توانند ثبت نام کنند
از آنجا كه امر ازدواج يكي از مهمترين اصول اجتماعي ، همچنين تشكيل خانواده يكي از مهمترين و بنيادين ترين ساختارهاي اجتماعي ميباشد و همانطور كه ميدانيد حضور يك پسر مجرد در ميان جمعي براي آن جمع موجبات معصيت را فراهم ميدارد ، لذا اينجانب از همين تريبون رسمي اعلام ميكنم كه : *.*.*من اصلا قصد ازدواج ندارم*.*.* |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 18:29 توسط سیا |
|
|
شاد باش اي عشق ِ خوش سوداي ما ................... اي طبيب جمله علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما ......................... ....... اي تو افلاطون و جالينوس ما جسم ِ خاک از عشق بر افلاک شد ..................... کوه در رقص آمد و چالاک شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 20:35 توسط سیا |
|
|
روزي روزگاري، عابد خداپرستي بود که در عبادتکده اي در دل کوه راز و نياز خدا ميکرد، آنقدر مقام و منزلتش پيش خدا زياد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر ميکرد تا از طعام بهشتي، براي او ببرند... و او را بدينگونه سير نمايند. بعد از 70 سال عبادت ، روزي خدا به فرشتگانش گفت: امشب براي او طعام نبريد، بگذاريد امتحانش کنيم.
آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبري نشد، تا جايي که گرسنگي بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پايين آمد و به خانه آتش پرستي که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوي راه او را گرفت... مرد عابد يک قرص نان را جلوي او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نيز جلوي او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمي گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانيت قرص سوم را نيز جلوي او انداخت و گفت : اي حيوان تو چه بي حيايي! صاحبت قرص ناني به من داد اما تو نگذاشتي آنرا ببرم؟ به اذن خداي عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بي حيا نيستم، من سالهاي سال سگ در خانه مردي هستم، شبهابي که به من غذا داد پيشش ماندم ، شبهايي هم که غذا نداد باز هم پيشش ماندم، شبهايي که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بي حيايي، تو که عمري خدايت هر شب غذاي شبت را برايت فرستاد و هر چه خواستي عطايت کرد، يک شب که غذايي نرسيد، فراموشش کردي و از او بريدي و براي رفع گرسنگي ات به در خانه يک آتش پرست آمدي و طلب نان کردي... مرد با شنيدن اين سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خويش بازگشت و توبه کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 بهمن1387ساعت 15:0 توسط سیا |
|
|
دو ماشين با هم تصادف بدي مي کنند، بطوريکه هردو ماشين بشدت آسيب ميبينند .ولي راننده ها بطرز معجزه آسايي جان سالم بدر مي برند...
وقتي که هر دو از ماشين هايشان که حالا تبديل به آهن فراضه شده بيرون مي آيند ، خانم راننده ميگويد: چه جالب شما مرد هستيد،ببينيد چه بروز ماشين هايمان آمده ! همه چيز داغان شده ولي ما کاملا" سالم هستيم. اين بايد نشانه اي از طرف خداوند باشد که ما اينچنين با هم ملاقات کنيم و شايد بتوانيم زندگي مشترکي را با صلح و صفا آغاز کنيم مرد با هيجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم اين بايد نشانه اي از طرف خدا باشد ! سپس زن ادامه داد و گفت : ببينيد يک معجزه ديگر. ماشين من کاملا" داغان شده ولي اين شيشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که اين شيشه مشروب سالم بماند تا ما اين تصادف و آشنايي خوش يمن را جشن بگيريم. مرد سرش را به علامت تصديق تکان داد و در بطري را باز کرد و نصف شيشه مشروب را نوشيد. مرد گفت: مگر شما نمي نوشيد؟ زن در جواب گفت: نه . فکر مي کنم بايد منتظر پليس باشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 22:45 توسط سیا |
|
|
گاه ميانديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي روي خندان تو را كاشكي ميديدم شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 بهمن1387ساعت 20:47 توسط سیا |
|
|
کشاورز کم درآمد به جاي تراکتور از اسب پيري براي شخم زدن استفاده مي کرد. يک روز بعداز ظهر اسب در حين کار در مزرعه افتاد و مرد.
همه روستاييان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکي ». کشاورز با آرامش گفت: « خواهيم ديد ». خونسردي و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بيايند، با او هم عقيده شوند و اسب جديدي را به او اهدا کنند. دو روز بعد اسب جديد از پرچين پريد و فرار کرد. بالاخره، اسب راه خود را پيدا کرد و برگشت. پس از مدتي پسر جواني با اسب به سواري رفت، افتاد و پايش شکست. دو روز بعد ارتش براي سربازگيري به روستا آمد، به دليل شکستگي پاي پسر، او را نپذيرفتند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 19:44 توسط سیا |
|
|
اين مسعود که يکي از پسر بزرگهاي کوچه است و خيلي فکر ميکند که خوشتيپ است، امروز داشت با يک پسر که انگار همسن من است صحبت ميکرد که خيلي خارجي بود و موهايش هم طلايي بود و چشمهايش هم آبي بود.
من با کاوه که پسر همسايهمان هست و بابايش يک ديويست و شيش دارد، داشتيم ميرفتيم مدرسه که ديديم مسعود با آن پسر موطلايي خارجي صحبت ميکنند و ما هيچ چيز نميفهميديم. کاوه که موهايش را تازه از ته زده و تازه با من آشتي کرده، به بهانه بستن بند کفشش جلوي آنها خم شد تا فوضولي کند که چه ميشنود. کاوه از وقتي موهايش را زده زشتتر شده و حتي من خجالت ميکشم که با او بروم مدرسه و بهمن که خيلي چاقالو هست و هميشه دهانش ميجنبد روي کاوه اسم گذاشته و حالا همه او را توي مدرسه «گلابي» صدا ميزنند و کاوه از دست من که با چسب موهايش را باعث شدم تا کوتاه کند خيلي شکار است. کاوه که گوش وايساده بود تا حرفهاي مسعود با آن پسر را بشنود بعد از اين که کفشهايش را بست، آمد سراغ من و گفت که مسعود خيلي انگليسياش خوب است. من به کاوه گفتم که مادرم گفته گوش وايسادن کار بدي است. اما کاوه ميگويد که من اشتباه ميکنم و روي در وايسادن کار بدي است و مادرش ميگويد که نبايد با کسي رودروايسي داشته باشيم. - از کجا ميدوني که انگليسي حرف ميزدن؟ تو که انگليسي بلد نيستي! - چرا بلدم. خواهرم که کلاس زبان ميره به من ياد داده. - مثلاً چي بلدي؟ خب به من هم ياد بده. - ببين انگليسي خيلي ساده هست. تو بايد يک قانون رو بدوني. اون اينه که انگليسي خيلي شبيه فارسي هست فقط کلماتش کش ميان؟ - نفهميدم. - خب واسه همين ميگم هاي کيو نداري. - نخيرم. تو خودت خنگي. گاوه گلابي. - اصلاً من به تو انگليسي ياد نميدم. - بلد نيستي خب قپي مياي. - نه خيرم. ببين. مثلاً ما ميگيم «مادر» اونا ميگن «مااااااااادِر» يا ما ميگيم «برادر» اونا ميگن «بُرااااااادِر». هي ميکشن. خيلي راحته. عصري که از مدرسه ميآمديم، ديديم که موطلايي دارد از سوپر درياني سر خيابان لُپلُپ ميخرد که کاوه گفت بيا بريم باهاش انگليسي صحبت کنيم. من هم قبول کردم و رفتيم جلو و کاوه گفت: - سلااااااااام. چِطووووووريييي؟ اسمـــــــت چييــــــــــه؟ اين کاوه زياد لهجه انگليسياش خوب نيست چون پسره با دهن واز به کاوه نگاه ميکرد و انگار خيلي تعجب بود. - خوبم. من اسمــــــــم فريــــــد هست. تو چي؟ - مـــــــن اسمم هست کااااااااوه. فِرِد تووووووووو چراااااا اين قدر لهــــــجه ايـــنگليـــسي بد داااااري؟ - من که لهـــــجه نداااااااااارم. به نظر من هم البته اسمش را يه کمي شبيه فريد گفت. به نظرم نبايستي مال تهران انگليس باشد. احتمالاً بچه شمالش هست چون لهجهاش شبيه حسن آقا هست که توي عباسآباد سلماني دارد و دوست بابايم هست و موهاي من را کوتاه ميکند و همه به او «حسن رشتي» ميگويند. بعد يک هو کاوه پرسيد: - ببيـــــــنم تووو فارســــــــي بلدييييييي؟ - خب آرههههه! - اي بابا پس چرا ما داريم يک ساعت انگليسي حرف ميزنيم. فارسي حرف بزنيم ديگر. خلاصه الان فريد که تازه به محله ما آمده با ما دوست شده و با هم به مدرسه ميرويم. و هر چه به اين کاوه گلابي که فکر ميکند خيلي هاي کيويش بالا هست ميگويد که داشته با مسعود گيلکي حرف ميزده چون که پسرخاله مسعود است و مسعود اينها هم لاهيجاني هستند، کاوه باور نميکند و فکر ميکند که سر کاري است. اين کاوه واقعاً هاي کيويش پايين هستها. حتي جلبک هم بيشتر از کاوه هاي کيو دارد به جان مادرم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 19:14 توسط سیا |
|
|
ز خاک من اگر گندم برآيد
وزان گر نان پزي مستي فزايد خمير و نانوا ديوانه گردد تنورش بيت مستانه سرايد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 دی1387ساعت 19:40 توسط سیا |
|
|
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 دی1387ساعت 14:19 توسط سیا |
|
|
یکسال گذشت!!!نمیدونم باید به این جمله بخندم یا گریه کنم یعنی یکساله تو نیستی؟باورت میشه هنوز باورم نمیشه؟هنوز وقتی بعضی خاطرات یادم میاد فکر میکنم همین دیروز بود فکر میکنم هنوز پیشمونی.زود رفتی گلم مونده داغت رو دلم ولی کاری از دستم برنمیاد فقط اینکه روزها رو شب کنم تا سالهای دیگه هم بگذرن.
اینو بدون جات تو خونه خیلی خالیه امین. کاش بودي تا دلم تنها نبود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 دی1387ساعت 18:13 توسط سیا |
|
|
مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."
لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اند نسل قهوه چي بوده اند ..." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 23:9 توسط سیا |
|
|
شيشه اي مي شكند ...من مي پرسم ..چرا شيشه شكست ؟
مي گويند ..شايد اين رفع بلاست
شيشه پنجره را زود شكست
عابري خنده كنان مي آمد تكه اي از آن را بر مي داشت تا مرهمي بر دل تنگم مي شد
هيچ كس ..هيچ نگفت غصه ام را نشنيد از خودم مي پرسم آيا ارزش قلبم از شيشه پنجره هم كمتر بود ؟ دل من سخت شكست اما هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چـــــــــــرا؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 دی1387ساعت 12:10 توسط سیا |
|
|
روزي ، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد ، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد . تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است . تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد ، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان. مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم ! در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است . او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و اورا به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. همان طور كه با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود . نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 دی1387ساعت 11:44 توسط سیا |
|
|
عمرتون صد شب یلدا
شب یلدا بر همگی مبارک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 18:6 توسط سیا |
|
|
حيف لحظه هاي خوبي که براي تو گزاشتم
حيف غصه اي که خوردم چون ازت خبر نداشتم حيف اون روزا که کلي ناز چشماتو کشيدم حيف حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم حيف شبها که با خيالت نشستم زير مهتاب حيف با وفايي من حيف عشق و اعتمادم حيف فرصتهاي نقرم حيف عمرمو دقيقم حيف اشکايي که ريختم واسه تو دم سپيده حيف شاديم توي روزي که ميگن تولدت بود حيف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم حيف اون کسي که دائم عاشقم بود توي رويا حيف چيزي که ندارم حيف ذوقي که نکردي حيف قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت حيف اون شبي که گفتم پيش تو کمه ستاره حيف چشمايي که گفتم به تو با لباي خندون |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 آذر1387ساعت 11:3 توسط سیا |
|
|
اين خانوم مشيري معلم ماست. آن وقت ميگويد که هر کسي که ميخواهد آدم مهمي بشود براي خودش، بايد هر روز بنشيند و کارهايش را توي يک دفترچه بنويسد تا بعد از اين که هر سال گذشت بنشيند و بخواند که چه کارهايي کرده و آن وقت ميتواند کلي تصميم بگيرد که کار خوبي کرده يا کار بدي و پيشرفت کند. تازه اين کار يک خاصيت ديگر هم دارد که آدم را وقتي بزرگ شد خوشحال ميکند. چون که خاطرات خيلي خوش به حال آدم ميشود.
ولي چون که خانم مشيري گفته که هر کسي آخر سال دفترچهاش را بياورد که پر از نوشته خاطرات است، به هر درسش دو نمره اضافه ميکند. من هم چون بابايم قول داده که اگر معدلم بالاي 17 شد برايم دوچرخه بخرد، اينها را خاطره مينويسم که تابستان امسال هي منت اين کاوه را نکشم که دوچرخه دارد و به من نميدهد سوارش شوم. ديروز توي راه مدرسهمان که ميآمديم با کاوه که پسر همسايهمان است و بابايش تازگيها يک ديويست و شيش گرفته است، يکي از پسر بزرگهاي کوچهمان را ديديم که موهايش سيخونکي وايسانده بود. کاوه ميگويد که اسمش مسعود است. از جلويش که رد ميشديم، کاوه رفت جلوي مسعود ايستاد و زل زد توي صورتش. مسعود هم نگاهش کرد و گفت: «چيه بچه؟ آدم نديدي؟» کاوه هم که خيلي خنگ است، باز هم صورتش را جلوتر برد و مثل خنگولها نگاه کرد به موهايش که سيخونگي بودن. مسعود هم به کاوه گفت بچه پررو که کاوه دستش را دراز کرد که دست بزند به موهايش. من هم کولهام را گذاشتم روي پشتم که بتوانم تندتر بدوم موقع فرار. اين مسعود هم که با موبايلش حرف ميزد و حواسش به کاوه نبود يک هو متوجه شد که کاوه دارد موهايش را به هم ميزند بلند شد تا حساب کاوه را برسد که کاوه شروع کرد به دويدن و من هم زودتر فرار کردم که مسعود فرياد زد که بچهپررو چسب موهايم را خراب کردي. دو تا کوچه بالاتر کاوه گفت: شنيدي چي گفت؟ گفت چسب مو. مسعود به موهاش چسب ميزنه. - نه بابا چسب که ميسوزونه. من يک بار چسب روي نوک زبونم ريختم کلي سوخت. کاوه سرش را خاراند و با همان حماقتش گفت: خب من که دست زدم خيلي سفت بود. فکر ميکنم چسب باشه. مثل همون بار که چسب ريخت روي فرش و موهاي فرش سفت شده بود. سر راهمان از سوپر درياني سر خيابان سه تا چسب خريديم که رازي بودند. زنگ دوم که ورزش داشتيم، تصميم گرفتيم توي کلاس بمانيم و چسب بزنيم به موهايمان که ببينيم سيخونکي ميشود يا نه. کلي صبر کرديم تا بهمن که چاقالو است و هميشه دهانش ميجنبد، قبل از ورزش کلوچهاش را بردارد و برود. بعد هم کلي با کاوه دعوايمان شد که کي اول چسب را امتحان کند که با شير يا خط کاوه که هميشه خوششانس است برد. اين کاوه بابايش يک ديويست و شيش دارد که ميگويد تازه خريده. فکر کنم يک بار بهتان اين را گفتم. به هر حال من ميدانم که مامان کاوه آن را توي قرعهکشي بانک برنده شده و خالي ميبندد که بابايش آن را خريده. خيلي خوششانس است. بعدش چسب را مثل ژل که توي آرايشگاه ميزدند به سر مردم و ديده بوديم، ريختم کف دستم تا بمالمش روي سر کاوه که توي دستم خشک شد و مثل پلاستيک فريزر شد روي دستم. شروع کردم به کندنشان که مثل پوست از دستم کنده ميشدند و خوشم ميآمد که کاوه گفت که دارم چه غلطي ميکنم که زدم توي سرش با دستم که سرش درد گرفت. بعد چسب را مستقيماً ريختم روي سرش که جلوي موهايش را سيخونکي نگه داشت. حالا چسب دومي را ميخواستم بريزم که موهاي جلوي سرش چسبيد به چانهاش يا پيشانيش. من اسم اين جايي را که بالاي ابروهاست نميدانم که چانه است به نظرم. بعد سعي کرديم که موها را از آنجا جدا کنيم که سيخونکي نگه داريم تا چسب خشک شود. اين کاوه خيلي سوسول است. شروع کرد به جيغ کشيدن و داد و فرياد که آخ موهايم درد گرفت و چسبيده به سرم و اينها. من نميدانم. اگر مو قرار بود درد بگيرد که وقتي ميرفتيم سلماني که کوتاهش کنند، بايد از درد ميمرديم که. خلاصه آن قدر داد و فرياد کرد که اين بهمن که دوباره آمده بود تا آن يکي کلوچهاش را بردارد ديد و به خانم مشيري گفت. خانم مشيري هم ما را برد دفتر و بعدش آقاي فروزنده که ناظم بداخلاقي است، دعوايمان کرد و زنگ زد به باباي کاوه که بيايد و ببردش. کاوه هم الان امروز با من قهر کرده و موهايش را از ته زدهاند و اصلاً تحويل نميگيرد. گفتم که سوسول است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 15:2 توسط سیا |
|
|
اي صميمي اي دوست! گاه و بي گاه لب پنجره ي دلتنگی ام مي آئي ، اي قديمي اي خوب !تو مرا ياد کني يا نکني ، من به يادت هستم . آرزويم همه سرسبزي توست . دائم از خنده ، لبانت لبريز
عید همگی مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 0:35 توسط سیا |
|
|
گر حال تو هم چون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهاي من و تو بي حساب است پس اي واي به حال هر دوي ما |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آذر1387ساعت 11:38 توسط سیا |
|
|
به هيزم شکن ماهري کاري دريک تجارتخانه بزرگ چوب پيشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پيشنهادي و همه شرايط کار فوق العاده بود و به همين خاطر هيزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.
کارفرما يه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد. روز اول 15 تا درخت رو انداخت. کارفرما براي کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همينطوري ادامه بده... اين تشويق باعث شد هيزم شکن تو کارش انگيزه بيشتري پيدا کنه روز بعد هيزم شکن بيشتر تلاش کرد ولي اين بار 10 تا درخت رو انداخت روز سوم حتي از روز دوم هم بيشتر سعي کرد ولي فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه هر روز که ميگذشت تعداد درختها کمتر ميشد با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست ميدم رفت پيش کارفرما و بهش گفت که چي شده و اينکه چقدر ناراحته کارفرما گفت: آخرين بار کي تبرتو تيز کردي؟ هيزم شکن گفت: تيز؟؟؟ وقت نداشتم تيزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!! گاهي تو زندگي لازمه که يه کم وايسيم و نگاهي به خودمون و داشته هامون بندازيم.. چيزايي که داريم هميشه کافي و کامل نيستن . کليد موفقيت اينه که هر چند وقت يه بار تبر وجودمونو تيز کنيم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آذر1387ساعت 11:24 توسط سیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|