تبليغاتX
دلتنگی
اگه تو هم دلت تنگه بیا
Chat چيست؟!!!

به نام خدايي که قلم را آفريد ، تا با آن انشا بنويسيم ، انشاي خود را آغاز ميکنم !
از آنجا که من معلم خود را خيلي دوست ميدارم تصميم گرفتم تا انشاي خود را ، همراه با تحقيق بنويسم !
ابتدا از خاله سارا سوال کردم . خاله سارا پاسخ داد : چت همانجايي بود که من و آقا مسعود(شوهر خاله ام) ،
با هم آشنا شديم و بعداز مدتي تصميم به ازدواج گرفتيم....................

سپس به سراغ دختر خاله پرستو رفتم و از او پرسيدم در((چت)) چه ميگويند
دختر خاله پرستو هم طبق عادت هميشگي که انگار با همه دعوا دارد ، پاسخ داد :

جاييست که حرفهاي خوبي بهم ميزنند. من پرسيدم : دختر خاله پرستو ميشود بگوييد مثلا به شما چي ميگويند ؟!

دختر خاله در حالي که نيشش تا بناگوشش باز شده بود جواب داد:
مثلا من عکس خود را براي يک پسر فرستادم و از زيبايي من تعريف کرد و به من ميگفت تو چقدر
مهرباني و .............


در پايان با توجه به قيافه کريه المنظر دختر خاله پرستو و همچنين تعريفي که از اخلاق گند او شده بود و
همچنين با توجه به اين گفته خاله سارا - که در هنگام دعوا - به عمو مسعود ميگويد : من يک خر بودم که
راضي شدم با تو ازدواج کنم ، نتيجه ميگيريم که چت جاييست که :

پسرها دخترها را در آنجا خر ميکنند يا بالعکس.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 12:20  توسط سیا | 
از پا تا سرت
سراسرت
نوري و نيرويي
وجود مقدست را در بر گرفته است
جنس تو ، جنس نان
ناني که آتش او را مي پرستد
عشقم خاکستري زير خاک بود
من با تو گر گرفتم
عشق من
عزيزم
پيشاني ات . پاهايت و دهانت
ناني است مقدس که زنده ام مي دارد
آتش به تو درس خون داد
از آرد تقدس را فرا بگير
و از نان بوي خوش را


پابلو نرودا

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 12:5  توسط سیا | 
آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"

زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.


نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 12:25  توسط سیا | 
گويند بهشت و حور عين خواهد بود
انجا مي و شير و انگبين خواهد بود

گر ما مي و معشوق گزيديم چه باک
چون عاقبت کار چنين خواهد بود

*حکيم عمر خيام*

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 12:56  توسط سیا | 
موضوع انشاء :۱۳ نوروز را چگونه در کرديد ؟

--------------------------------------------------------------------------------

امسال سال نو خيلي مبارک بود زيرا در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است !
اين بهترين مسافرتي است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت
ما را به مسافرت نبرده بود ! در راه شمال به ما خيـــلي خوش گذشــــــت ! ما در
راه خيلي چپ کرديم ! پدرم ميگفت من ميپيچم ولي نميدانم چرا جــاده نميپيچه!
خواهرم يک بار دستش را از پنجره ماشين بيرون آورد تا پوست تخمـه اش را بريزد
و يک ترانزيت از کنار ماشين ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد و ما
خيلي خنديديم ! ما براي ناهار به اکبر جوجه رفتيم ! البته من خود اکـــــــــبر آقا را
نديدم ولـــــــــــي پدرم که او را ديده است ميگويد خيلي جوجه اسـت ! من خيلي
نوشــــــــابه خوردم و پدرم يک گوشه نگه داشت تا من با خيال راحت بشاشـم به
طبيعت ! در جاده خيلي برف آمده بود و ما برف بازي کرديم ! مـــــن با گوله برف به
پس کــــله پدرم زدم و او عصباني شد و دست من را لاي در ماشين گذاشـت و در
ماشين را محکم بست !
ما به متل قو رفتيم و سر يک ميز نشستيم و پدرم قيلـون و چايي ســـفارش داد .
پدرم خيلي قشنگ قيلون ميکشد . پدرم حتي در متل قـو هم از رژيمش دست بر
نميدارد و درِ گوشي به همان پسره که قيلون آورد چيزي مـيگويد و يــــــک پارچ آب
سفارش ميدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطي ميکند !
کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز ميخوانند :
ميخوام برم زن بگيرم ! پولامو بدم ان بگيرم ! گوجه بدم رب بگيرم و ...
پدرم با اين شعر خيلي حال ميکند ولي مادرم عصباني ميـشود و با پارچ آب پدرم
به صورت من ميکوبد ! ما ۱۳ را در همانجا در کرديم البته پـدرم خيلي بيشتر از ما
در کرد ولي به هر حال به ما خيلي خوش گذشت و من خيلي کتک خوردم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 22:30  توسط سیا | 
منو ببخش عزيز من اگه ميگم باهام نمون ، دستاي خاليمو ببين آخر قصه رو بخون  ترانه اي رو که برات گفته بودم فروختمش ، با پول اون نخ خريدم زخم دلم رو دوختمش  بين من و تو فاصله يک در سرد آهني ، من که کليدي ندارم تو واسه چي در مي زني  اين در سرد لعنتي شايد نخواد كه وا بشه ، قلبتو بردارو برو قطار داره سوت ميكشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 12:24  توسط سیا | 
سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:
« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»
والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.
پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.
پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به خودكشي مي باشد.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت
+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 12:30  توسط سیا | 
دلایل دوست داشتن یک زن
چتر حمایت او را احساس می کنی زمانی که خواهر توست

گرمای محبت او را احساس می کنی زمانی که دوست توست

هیجان و عشق او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست

از خود گذشتگی او را احساس می کنی زمانی که همسر توست

پرستش وایثار او را احساس می کنی زمانی که مادر توست

دعای خیر او را احساس می کنی زمانی که مادر بزرگ توست

وباز هنوز او استقامت دارد

قلب او بسیارظریف و شکننده است

بسیار شوخ وشیطان

بسیار فریبا

بسیار بخشنده

بسیار خوش آهنگ

او یک زن است

او یک زندگی است

به او احترام بگذار و به او عشق بورز
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 0:21  توسط سیا | 
سلام

امروز تولدمه

 

براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي

براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي

که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من


نمي خوام از گلهاي سرخ وآبي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار و محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 12:16  توسط سیا | 
تو از دردي كه افتادست بر جانم چه مي داني؟
دلم تنها تو را دارد ولي با او نمي ماني
تمام سعي تو كتمان عشقت بود در حالي
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهاني
فقط يك لحظه آري با نگاهي اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاري كه بازآرد پشيماني؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 2:28  توسط سیا | 
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته
سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ?? چـــرخ
رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا
خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشـــــــــــــــــتم
پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال
خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند.
پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجير
چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو
سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه
به مـادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را
خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزحانه مي گذاشت.
درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار
حــــامله است و پدرم مـــــي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون
مي دانم كه بچه اي به اين انـــدازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته
مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي
تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!
پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي به
من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهــــــد،
پدرم عصـباني مي شود! در سال گذشته ما به عـــيد ديدني رفتيم و من حدودا خيـــــلي
عيدي جـمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره اي خريد كه
بسيار بــد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي نــاموسي
نگاه مي كند و بشكن مي زند.
پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار
مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير!
من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 12:33  توسط سیا | 
واقعا دوستت دارم


گرچه شايد گاهي

چنين به نظر نرسد


گاه شايد به نظررسد

كه عاشق تو نيستم

گاه شايد به نظر رسد

كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هااست

كه بايد بيش از هميشه

مرا درك كني

چون در همين زمان هاست

كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است

با اين كه نمي خواهم

مي بينم كه نسبت به تو

سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم

بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است

بسيار كوچك است

ولي آن گاه كه كسي را دوست داري

آن سان كه من تو را دوست دارم

هركاهي ؛كوهي مي شود

و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد

كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش

مي خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم

ولي با اين همه

فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي

كه هميشه

از همه راههاي ممكن

عاشق تو هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 19:1  توسط سیا | 
"بزرگترين آرزو براي همه"

روزگاري در دهکده اي بسيار کوچک در هند، زني فقير ولي مومن زندگي ميکرد. او خداي ويشنو را مي پرستيد،خدايي که مسئوليت نگهداري از تمام آقرينش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاري، مراسم دعا را جلوي مجسمه کوچکي از خداي ويشنو که در خانه داشت انجام مي داد. او مقداري گل و ميوه و عود خوشبو تقديم مجسمه مي کرد. سپس مجسمه را مي شست و لباس تنش مي کرد. برايش سرودهاي مذهبي در باره عشق و حق شناسي مي خواند. همانطور که آن زن خدايش را به اين طريق نمادين ستايش مي کرد، قلبش آکنده از خوشي و شگفتي مي شد.
روزي خداي ويشنو که از پرستش آن زن تحت تآثير قرار گرفته بود، تصميم گرفت که جلوي او ظاهر شود. آن زن از ديدار خداي خود بسيار شاد شد و از آن معجزه، چشمانش پر از اشک شوق گشت.
خداي ويشتو به آن زن مومن گفت:" من از اين پرستش و پشتکارت خوشحالم. تصميم گرفته ام که در عوض، هديه اي تقديمت کنم. هر آرزويي که داري بگو تا برآورده کنم".
آن زن آنچه را که مي شنيد باور نداشت . چه خوشبختي حيرت آوري! فکرش با سرعت تمام به کار افتاد"چي بايد بخواهم؟ پولدار شدن؟ فرزندان زياد و سالم؟خانه اي بزرگ و مجلل؟ " . آن زن آنقدر مشغول تصميم گرفتن در باره چيزي که بيشتر از همه آرزويش را داشت ،بود که تقريبآ فراموش کرد خداي ويشنو همچنان منتظرش ايستاده است. آن زن خواهش و تمنا و با صدايي لرزان گفت: " خداي من، اجازه مي دهي که مدت بيشتري درباره آرزويم فکر کنم؟ الان اصلآ نمي توانم تصميم گيري کنم". خداي ويشنو با لبخندي مهربان جواب داد: " هرچه قدر که بخواهي به تو فرصت مي دهم". و سپس ناپديد شد. آن زن مدتي همان جا مات و مبهوت ايستاد. چه کار بايد مي کرد؟ چطور ميتوانست چنين تصميمي بگيرد؟ او تصميم گرفت عقيده دوستانش را نيز بپرسد. امکان داشت فکر آنها بازتر باشد و بتوانند پيشنهاد خوبي به او بدهند.فرداي آن روز، تمام دوستانش را به خانه دعوت نمود و از آن ها سئوال کرد:" تنها آرزويش چه چيزي بايد باشد؟" دوست اولي اصرار داشت: ثروت بخواه. اگر پول داشته باشي، مي تواني هر چه که دلت مي خواهد بخري. دوست ديگرش با اعتراض گفت: نه، ثروت نخواه. اگر سلامتي نداشته باشي، پول به چه دردت مي خوره؟ هرگز نخواهي توانست از پولت لذت ببري. من عقيده دارم سلامتي را انتخاب کني. دوست سومي با قاطعيت گفت: سلامتي مشخص نيست بايد آرزوي عمري طولاني بکني، نه اينکه فقط سلامتي بخواهي. از خدا آرزوي عمري طولاني کن. همسر آن زن مومن که خودش آنچنان مومن نبود و از مسائل معنوي زياد سررشته نداشت به گفتگوي زنان گوش داد. او با طعنه و عصبانيت گفت: " تمام دوستانت احمقند. اگر اين خدا گفت که تو مي تواني هر چه را که بخواهي آرزو کني، پس آرزو کن هر آرزويي که داري بر آورده شود. در تمام اين مدت زن با دلهره به همه اين پيشنهادات گوش کرد، ولي با وجود اين، هيچ کدام از آنها به دلش ننشست. هفته ها سپري شد و تمام فکر آن زن معطوف به اين مسئله بود که از خداي ويشنو چه بخواهد. اين وضعيت آنقدر فکر او را مشغول کرده بود که بدون اينکه خودش متوجه باشد، ديگر صبحها جلوي مجسمه خداي ويشنو مراسم ديني را اجرا نمي کرد، کاري که در تمام طول عمرش انجام داده بود. او ديگر به فکر اين نبود که چقدر خدايش را مي پرستد. او ديگر براي خدايش سرود هاي مذهبي نمي خواند. تمام فکرو ذکرش درباره اين بود که از خدايش چه بخواهد. به زودي آن خوشي که در قلب خود داشت از ميان رفت، حتي عشق او به ويشنو داشت کم کم محو مي شد. بالاخره روزي رسيد که آن زن حس کرد آخرين ذره لذت دروني از روحش زدوده مي شود. با وحشت تمام رو به روي مجسمه زانو زد، از ته قلب شروع به دعا خواندن کرد:" آه خداي ويشنو! کمکم کن. تو به من قول دادي که هر آرزويي داشته باشم برآورده مي کني و از من پرسيدي چه آرزويي دارم. ولي من قادر نيستم تصميم بگرم. بد تر از همه اينکه به هيچ چيز ديگري نمي توانم فکر کنم. ازتو تمنا دارم به من بگويي چه آرزويي بگنم؟" قبل از اينکه دعاي زن به پايان برسد، خداي ويشنو با تمام ابهتش جلوي او ظاهر شد و با لبخندي گفت:" فکر مي کردم هرگز اين سوال را نخواهي کرد. اين آرزويي ست که بايد از من مي کردي: از من بخواه که خوشبخت باشي، بدون در نظر گرفتن اينکه چه چيزي بدست مي آوري يا از دست ميدهي." زن سرش را خم کرد و متوجه عمق خردمندي گفتار خداي ويشنو شد. سپس همان آرزو را کرد و خداي ويشنو نيز آرزويش را برآورده نمود. بعد از آن، هر روز زندگي اش را با خوشي و صفا گذراند، او تا ابد خوشبخت بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 12:16  توسط سیا | 
کاش مي شد هيچ کس تنها نبود...
کاش مي شد ديدنت رويا نبود...
گفته بودي با تو ميمونم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود...
ساليان سال تنها مانده ام،
شايد اين رفتن سزاي ما نبود...
من دعا کردم براي بازگشت،
دستهاي تو ولي بالا نبود...
بازهم گفتي که فردا ميرسي ،
کاش روز ديدنت فردا نبود...
+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 12:36  توسط سیا | 
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بده آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود : "شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد. راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟

.

.

.
و اما پاسخ آقاى جك : آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 13:40  توسط سیا | 
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد. حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند. مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش. مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 11:37  توسط سیا | 
روزي شيوانا پير معرفت يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است.
شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد.
شاگرد لب به سخن گشود و ازبي وفايي يار صحبت کرد و اينکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است.
شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر ، ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.
شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد؟"
شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!!."
شيوانا با لبخند گفت:" چه کسي چنين گفته است.
تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است.
اين ربطي به دخترک ندارد. هر کس ديگر هم جاي دختر بود، تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي.
بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني.
معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور يابد! به همين سادگي!"
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 0:13  توسط سیا | 
سخن از پيوند سست دو نام

و هم‌آغوشي در اوراق کهنه‌ي يک دفتر نيست

سخن از گيسوي خوشبخت من است

با شقايق‌هاي سوخته‌ي بوسه‌ي تو

و صميميت تن‌هامان در طراري

و درخشيدن عرياني‌مان

مثل فلس ماهي‌ها در آب

سخن از زند‌گي نقره‌ئي آوازي است

که سحرگاهان فواره‌ي کوچک مي‌خواند .... !


فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 0:24  توسط سیا | 
موضوع انشا فوايد کامپيوتر

--------------------------------------------------------------------------------

کامپيوتر چيز بسيار خوبي ميباشد و براي ما خيلي لازم داريم . پدرم به من قول داده که که براي هر نمره بالاي ?? در کارنامه ام يک تکه از آن را براي من بخرد ! فعلا پدرم يک موس خريده و قول داده ماه به ماه سيستم را آپديت کند !
پدرم در کامپيوتر خيلي ميفهمد و حتي توانسته يک بار به اينترنت وارد کند ! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي خشن ميباشد و روزي دوبار موس من را با جارو و بيل ميزند ! حتي تازگيا در خانه تله موش هم کار گذاشته است به همين علت انگشت شست هردو پاي پدرم قطع شده ميباشد !
پدرم شب ها به کافي شاپ ميرود و داخل ميکند و چت ميکند‌ ! مادرم و پدرم هميشه در حال چک و لقد ميباشند و مادرم به پدرم ميگويد تو مگه خودت خواهر و مادر نداري که ميري با دختراي خارجکي چت ميکني ! من هم در اين مواقع حرف نميزنم چون ميدانم مادرم به من ميگويد : بيشين مشقاتو بينويس !
پدر من تازگيها در اورکات ميباشد و من ميدانم که اورکات خيلي بي ناموس ميباشد و شنيده ام که خيلي دختر دارد و خيلي بد حجاب ميباشند !
پدرم چند روري است که موس من را قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من ميباشد‌ ! خواهرم خيلي وقت است شوهرش را کرده است و الان هم خيلي بچه دارند ! من گاهي وقت ها به خانه آنها ميروم و از آنجا کانتکت ميکنم و با يک آيدي دخترانه با پدرم چت ميکنم و لاو ميترکانم !
پدرم خيلي دوروغ ميگويد و در کامپيوتر ميگويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده است و ديده در جوب دروازه دولاب است او ميگويد آب زده ما رو آورده پايين !

کامپيوتر بسيار مفيد ميباشد و من آن را خيلي دوست دارم و اين بود انشاي من ...

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 13:20  توسط سیا | 
کوير تشنه ي باران است

من تشنه خوبي

به من محبت کن!

که ابر رحمت اگر در کوير مي باريد

به جاي خار بيابان

بنفشه مي روئيد

وبوي پونه ي وحشي به دشت بر مي خاست

چرا هراس؟

چرا شک؟

بيا که من بي تو

درخت خشک کويرم که برگ وبارم نيست

اميد بارش باران نوبهارم نيست...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 13:15  توسط سیا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
پیوندها
ناگفته های عشق
? ره برای آزار و اذیت معلم ها
منوو دیونگیام
عشق گمشده
کارت پستال های فوق العاده
عاشق دل شکسته و تنها
عشق و موفقیت
آشنای تنها
جانا تو قلب مایی
ققنوس بارانی
لیلی و مجنون
محمد+تبسم
عاشق دلباخته
اگه راهم این روزا از تو یکم دوره ببخش
گل یخ من
امید و زهرا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












2khali